تبليغاتX
قندک میرزا
من نگويم خدمت زاهد گزين يا مي فروش- هركه حالت خوش كند در خدمتش چالاك باش
 بازگشت از پاردایس 2 -روز واقعه
 

خدايا پس كجاست آن ناجي افسانه اي كه  وعده ظهورش را داده بودي؟مگر تو نگفتي زماني ظهور مي كند كه ظلم چهان را پر كند؟ يعني  از نظر تو هنوزجهان از ظلم پر نشده؟! اين همه ظلم كافي نيست؟!

.... حسابي از كوره دررفته بودم و هرچه  دلم خواسته بود بي محابا گفته بودم. عصبانيت زياد در هواي بسيار گرم چله تابستان  بشدت منقلبم كرده بود. بطوري كه به صف اتوبوس نرسيده حس كردم حالم داره به هم مي خوره. انگار قفسه سينه ام را لاي دستگاه پرس گذاشته و با تمام قدرت داشتند فشار مي دادند.نفسم بند آمده بود. روی زمين نشستم. صف اتوبوس بهم خورد ومردم دورم حلقه زدند. از تراكم جمعيت  حالم بدتر شد .داشتم خفه مي شدم. نمي توانستم نفس بكشم. هنوز در كش و قوس درد قبلي بودم كه دردي بد تر و طاقت فرساتر گريبانم را گرفت و امانم را بريد و نقش بر زمينم كرد و دیگر از شدت درد چیزی نفهمیدم....

......... چشم كه باز كردم مثل قاصدكي سبكبال، در دل آسمان صاف و آبي رنگ به پرواز در آمده بودم.ابتدا نمي توانستم خودم را كنترل كنم. مثل راننده هاي ناشي مرتب به اين سو و آن سو منحرف مي شدم. تااينكه ناخود آگاه  به داخل تونلي تاريك  مكيده شده واز سر ديگرش بيرون آمدم. حالا ديگر دقيقا بالاي سر كسي بودم كه روي زمين افتاده و شبيه خودم بود. جمعيت همچنان دورم را گرفته  و هر كس از سر دلسوزي نظري حكيمانه مي داد. و جسد من بي حركت روي زمين افتاده و تكان نمي خورد. از اين وضعيت دوگانه متحير بودم.از همه بد تر اينكه هيچكس قادر به ديدن من  و حتي شنيدن صدايم نبود.

آمبولانس  آژير كشان از راه رسيد و كنار جسد من توقف كرد. دو نفر انيفورم پوش از آن پياده شدند،  جسد را بابرانكارد داخل آمبولانس گذاشتند و با خود بردند. لحظاتي بعد من هم ناخود آگاه درون آمبولانس بودم.

       با وجودي كه قسمت جلوي ماشين بوسيله شيشه از قسمت عقب جدا بود مي توانستم خيلي راحت حرفهاي آن دو نفر را بشنوم. راننده از همكارش پرسيد:( نظرت چيه؟) دومي با بي خيالي شانه بالا انداخت و گفت( فكر كنم تموم كرده باشه علائم حياتي نداره !). ماشين بعد از طي مسافتي نسبتا طولاني با چرخشي سريع وارد محوطه  يك بيمارستان بزرگ شد و جلوي ساختمان اورژانس توقف كرد.دو خدمه  فورا مصدوم  را به  به داخل يكي از اتاقها بردند. اتاقي كه دستگاههاي عجيب و غريب زيادي داشت. پرستاري مشغول وصل كردن چند سيم به دست و پا و سينه جسدكرد.بلندگوي بيمارستان مرتب دكتر.... را به بخش اورژانس فرا مي خواند. دكتر با عجله وارد شد.كمي با پرستارها حرف زد. يكي از آنها دستگاهي را که شبیه دو كفه اتوبود به دكتر داد . دكتر كف آنها را روي سينه جسد گذاشت و جسد به هوا پريد. دوباره تكرار كرد.  عصباني شدم و گفتم: (بسه ديگه!) . اما دكتر نشنيد من چه گفتم چون باز با خونسردي تمام كار خود را تكرار كرد. اما بي نتيجه. دست آخر رو كرد به پرستارها و گفت( متاسفم تموم كرده! در گزارش پرونده بنويسيد مرگ به دليل افاركتوس قلبي در يك ساعت پيش و ديررسيدن به بيمارستان). همينطور كه داشت از در اتاق خارج مي شد  با عصبانيت جلويش ايستادم و گفتم:( مرد حسابي آخه  به تو هم ميگن دكتر؟من كه زنده ام؟!)اما دكتر بدون توجه به اعتراض هاي من راهش را كشيد و رفت.او كه رفت دو نفربا اونيفورمهای  قهوه اي رنگ آمدند و جسد را با آسانسور به زير زمين برده و در يكي از صندوق هايي كه آنجا بود جادادند و رفتند.من ماندم و جسد و سكوتي سهمگين. من ماندم و ترس از تنهايي و تاريكي.

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در دوشنبه هجدهم آبان 1388  |
 بازگشت از پارادایس
 

۲- روز واقعه

 

    ..... انگار همين ديروز بود. ساعت پنج و نيم صبح با صداي سر سام آور ساعت ، سراسيمه از خواب پريدم.بقدري گيج و منگ بودم كه نميدانستم كجاهستم. ساعت بي زبان ، خودش را براي بيداركردن من كشته بود.با اين حال اصلا حال و حوصله ي خارج شدن از رختخواب را نداشتم. كور مال كور مال دستم را داراز كرده ضامن ساعت را زدم و دوباره خوابيدم. اما چشمتون روز بد نبينه ، خوابيدن همان و از سرويس لعنتي اداره جا ماندن همان ! بماند كه خواب شيرين صبحگاهي هم حسابي كوفتم شده بود!

    با نيم ساعت تاخير هول هولكي لباس پوشيده و صبحانه نخورده از خانه زدم بيرون. راستش حاضر بودم هر كاري بكنم اما هيچوقت توي صف عريض و طويل اتوبوس واحد نه ايستم. ولي چاره اي نبود ، خواب ماندن، چنين تبعات شومي راهم در پي داشت.حالا اگر بد شانسي هم  به آن اضافه بشه آن وقت آدم براي رفتن به اداره مجبور مي شه به جاي استفاده از سرويس از سه خط اتوبوس واحد استفاده كنه و در بين راه هم از انواع معضلات اجتماعي سان ببينه  . معضلاتي از قبيل متكديان سالم يا معلول.كودكان دستفروش قد ونيم قد وژوليده اي كه در چهارراه ها از بين ماشين ها مي گذرند تا با سماجت تمام به اين و آن آدامس و  شكلات و خرت و پرت هاي ديگر بفروشند.پير مرد مفلوك و نابينايي كه با حال نزار و با التماس از ما مي خواهد تا يك جفت جوراب از او بخريم.بيچاره آس و پاسي كه در پياده رو روي تكه مقوايي فرسوده شب را به صبح رسانده و....

 انگار آن روز براي بار اول بود كه بااين معضلات سرو كار پيدا مي كردم! به هر كدامشان نگاه مي كردم، آه از نهادم بر مي خاست و خون دررگهايم بجوش مي آمد.مثل ديوانه ها با خودم حرف مي زدم و به در و ديوار بد و بيراه مي گفتم.عصبانيت از يك موضوع كوچك شروع و كم كم به بهمني عظيم تبديل شده بود. در آن لحظه اصلا متوجه رفتار وحالات خود نبودم.كار به جايي كشيد كه رفتم تو كار خدا و به قول شما كفر گويي به خالق يكتا:

(( خدايا؟ اين چه دنياييه كه واسه خودت درست كردي؟!آخه چه دل سنگي داري تو كه هزاران ساله دست روي دست گذاشتي و اينهمه ظلم و بي عدالتي را راحت تحمل مي كني و ككت هم نمي گزه؟!چرا اجازه ميدي كه عده اي مثل خفاش خون مردم بد بختو بمكند؟روز به روزهم پولاشون از پارو بالا بره ولي در عوض جماعت بي شماري حتي از سير كردن شكم خود و عائله شون بر نيايند؟كي گفته كه اون از مابهترون مدام در ناز و نعمت زندگي كنند وثروت هاي باد آورده و ماشين هاي چند صد ميليوني و ويلاهاي چند هزار متري در بهترين نقاط دنيا داشته باشند درحالي كه عده بيشماري از مردم در بيقوله ها زندگي كنندو هرروز براي بدست آوردن شندرقاز سگدوبزنند و جون بكنند تازه هميشه  خدا هم هشتشون گرو نه شون باشه؟

چرا كشورهاي صنعتي و مترقي جهان تمام رفاه و آسايش را شش دانگ قباله خود مي دانند و سعي مي كنند بقيه مردم را دائم در فقر و بدبختي و بيماري نگهدارند و براي پيشبرد اهداف كثيف و پليد خود دائم همه را به جان هم بيندازند تا راحت تر بتوانند دار و ندارشون را به يغما ببرند و فرهنگشون را نابود كنند؟ چرا مسلمانان و بخصوص ايراني ها نتوانسته اند يك روز خوش در زندگي داشته باشند؟ تا جهان بوده ملت بد بخت ايراني كه هيچ زماني به تو كافر نبوده در گير با طاغيان و گردنكشان زور گو بوده و همواره از اين و آن تو سري خورده است؟يك روز زير سم ستوران تيمور له شده ايم روز ديگر گرفتار خشم اسكندر و آغا محمد خان قاجار و امثالهم.مگر نمي گويي كه دين اسلام بهترين  وكاملترين دين جهان است؟ پس چرا ما از همه بد بخت تر و عقب مونده تريم؟چرا از دين و ديندارانت حمايت نمي كني؟چرا دشمنان دينت را سوسك نمي كني؟چرا به هر كس و ناكسي اجازه ميدهي از ما كولي بگيره؟هرچي دگوري و بد بخته اسمش مسلمونه واز اونا بد بخت تر مفلوك تر  جماعت شيعه است! تازه روز به روز مارا تضعيف مي كنند توي سرمان مي زنند. عقب مانده و وحشي خطابمان مي كنند. هر چه معلومات مربوط به بزرگان و علماي اسلام و شيعه  را جعل كرده يك اسم لاتين به آن ميزنند و در نهايت با پدر سوختگي و زرنگ بازي به نام خود به ثبت مي رسانند.ضعفا و بخصوص مسلمين را فرقه فرقه كرده بينشان اختلاف مي اندازند و از اين اختلافها سود مي برند. وهرگز اجازه نمي دهند بين آنها اتحاد و يگانگي برقرارشود. همه چيز مارا گرفته اند. نفت و ذخاير مارا به رايگان چپاول كرده بعداز تبديل  به صنايع بديع و تكنولژي برتر با قيمت خون پدرشون به خود مون مي فروشند.....

 

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 بازگشت از پارادایس(1)
 

  بازگشت از پارادایس

سيد محسن امين سعادت: ۱۵/۴/۷۴

 

 

1-  زنده بگور

از صداي ضربه هايي ناموزون و هياهويي گنگ و نامفهوم به هوش مي آيم. گويا دست و پا بسته درون دخمه اي تاريك و نمور زنداني شده بودم. سعي مي كنم گذشته اي را كه پاك فراموش كرده ام  به خاطر بياورم كه ناگهان جانوري چندش آور و پشمالو  روي صورتم مي افتد. به نظر مي رسد يك هزار پا يا چيزي شبيه آن باشد.از برخورد پرزهاي زبر و خشنش با نوك بيني ام به عطسه مي افتم. مهمان ناخوانده، از شدت تكاني كه مي خورم به سويي پرت مي شود و مرا از شرخود خلاص مي كند.

   صداها لحظه به لحظه واضح تر به گوش مي رسند. در اين هنگام سقف بالاي سرم سوراخ شده و كور سويي غبار آلود به درون دخمه سرك مي كشد. گويا افرادي با بيل و كلنگ در بالاي سرم در حال كند و كاو هستند. صدايي هراسان و لرزان بگوش مي رسد. اين صدا خيلي برايم آشناست . آري صداي پدرم است كه دارد  دستور  تخريب مي دهد:

" زود باشين. اول اون سنگ لحدرا بردارين. عجله كنين"

سنگ لحد؟ ! سنگ لحد؟! خدایا من كجا هستم؟! دخمه مثل اژدها دهان باز مي كند و نور خيره كننده خورشيد  چشمهايم را بشدت آزار مي دهد.زماني كه متوجه مي شوم درون يك قبر ودر گورستان شهر زنده بگور شده  ام ، از ترس بي هوش مي شوم.به هوش كه مي آيم، روي تخت بيمارستان هستم.مادر و پدرم و عده اي ديگر در كنار تخت ايستاده  و ناباورانه به من چشم دوخته اند.

   دكتر و پرستارهايي كه احساس مي كنم قبلا آنها را ديده و مي شناسم به تختم نزديك مي شوند.دكتر نبضم را گرفته و به علائم دستگاه بالاي تخت نگاه مي كند و مي گويد:"  خدارا شكر خطر رفع شده وهمه چيز رو براه است." با شنيدن حرفهاي دكتر وديدن پرستارها  وقايع گذشته  را به ياد آوردم. دكتر همان كسي بود كه عجولانه جواز دفن مرا به دليل ايست قلبي صادركرده و به راحتي فاتحه ام را خوانده بود! به شوخي گفتم:" آقاي دكتر گرچه شما مرا به آن ديار روانه كرديد اما گويا آنها از ريخت من خوششان نيامد و فوری  ديپورتم كردند.نكند آدرس را اشتباهي نوشته بوديد؟!"

دكتر كه منظور مرا خوب فهميده بود با شوخ طبعي ابروها را درهم كشيد و در حالي كه چشمكي به پدر و مادرم می زد گفت"نه جانم! آدرس من درست بوده اما از قديم گفته اند كه مال بد بيخ ريش صاحبش بسته است!"  همه خندیدیم.سپس ادامه داد:" روزي كه ترا به اين بيمارستان آوردند، حدودا يك ساعت از مرگت گذشته بود. حتي چند بار از شوك برقي استفاده كردم كه بي نتيجه بود.تو به علت انفاركتوس شديد قلبي و دير رسيدن به بيمارستان مرده بودي. اين را پرستارهاهم شاهد بودند.من تمام سعي و تلاشم  را كردم  ولی نتیجه نداد و در نهایت مجبور به صدور جواز دفن شدم. مطمئنا هركس ديگر هم غير از من بود همين كاررا مي كرد. حالا اينكه پس از بيست و چهار ساعت با وجود انفاركتوس و ايست كامل قلبي كسي زنده شود براي من و حتي علم پزشكي امكان پذير نيست .من فقط مي توانم در يك جمله بگويم كه این یک  معجزه  است."*

   چند روز بعد، ماجراي زنده بگور شدنم مثل توپ در شهر صدا كرد . همه می گفتند ما جرا چه بوده؟ بعله ماجرا از اين قراربودكه:(ادامه دارد)

-----------

پاورقی:

* براي پي بردن بيشتر به اين وضعيت اسفبار و رقت انگيز نظرتان را به گزارش مبسوطي كه در كتاب" انسان روح است نه جسد" اثر دكتر رئوف عبيد (ترجمه كاظمي) جلب مي كنم:

" دكتر كارينگتون در كتاب مرگ و آثار ظاهري آن مي گويد: در آمريكا روزانه حد اقل يك نفر بر اثر تشخيص اشتباه مرگ، زنده بگور مي شود. همچنين جمعيت خيريه لندن اعلام كرده كه توانسته در مدت 22 سال تعداد 217 نفر زنده بگور شده را از مرگ حتمي نجات دهد. و جمعيت خيريه هامبورگ توانسته در كمتر از 5 سال 107 نفر از زنده بگور شده ها را از مرگ نجات دهد. البته از تعداد واقعي زنده  بگورها اطلاع دقيقي در دست نيست. زيرا اينها كساني بوده اند كه  انجمن هاي خيريه از وضعشان آگاه شده و نجاتشان داده اند.

دكتر ولوم در اين باره مي گويد: ثابت شده كه مدت بيهوشي گاهي از چند ساعت، چند روز و حتي يك ماه هم تجاوز كرده است.

مجلات پزشكي انگلستان حالات زيادي از زنده بگور شدگاني بيان كرده اند كه در قبر زنده شده و بشدت وحشت كرده بوده اند. دونيه ديز رايلي دانشمند علم تشريح و كاردينال فرانسوي يكي از مشهور ترين آنها بوده است.

دكتر شبلي شمل  معتقد است كه امكانات پزشكي هر قدر هم براي تعيين مرگ واقعي مجهز باشد باز پزشكان ناچارند به اين واقعيت اعتراف كنند كه علائمي كه در تشخيص مرگ به آنها استناد مي كنند ممكن است اشتباه باشد و تنها يك علامت دال بر قطعي بودن مرگ است و آن  تغيير شكل دادن و متعفن شدن جسد است كه بايد به آن توجه شود. همچنين ايجاد محلي خاص براي مردگان موقت و قلبي  توسط شهرداري كاملا ضروري به نظر مي رسد."

وقتي در كشورهاي پيشرفته جهان مثل آلمان  فرانسه و آمريكا وضع بدين گونه باشد، ببينيد اوضاع در كشورهاي جهان سوم چگونه خواهد بود.واقعاهمين الان توي  بعضي از قبرها چه می گذرد؟!كسي چه ميداند؟!فقط يك نبش قبر مي تواند به سئوال مبهم ما پاسخي صحيح بدهد.

 

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 دیپورت های زندگی!
 

در اواخردهه شصت كه در وزارت ارشاد بودم(دوران وزارت آقاي خاتمي) با نوعي معجزه روبرو شدم.گرچه قبلا مشابهش را زياد شنيده بودم ولي تا آن زمان باورم نمي شد. همكاري داشتيم بنام حميد زماني بيست و چهار پنج ساله كه يك چشم و يك دستش ناقص بود. همسر و دو دختر كوچك داشت. يك روز پرسيدم چرا دست و چشمت اينطور شده؟گفت جوابتو فردا ميدم. فرداي آن روز يك نسخه روزنامه ايران بهم دادو  گفت صفحه حوادث شو بخون  .

ماجرا از اين قراربود: در يك حمله سراسري تعداد زيادي از رزمندگان در محاصره دشمن قرار گرفته و به شهادت مي رسندولي به دليل حجم زياد آتش نميتوانند اجسادرا برگردانند تااينكه پس از آرام شدن نسبي اوضاع  آنهارا به پشت خط  و پس از شناسايي به سرد خانه معراج الشهدا انتقال مي دهند. حميدزماني يكي از آن شهدا بود كه به معراج تهران منتقل شده و خبر شهادتش را به خانواده اش داده وزمان دفنش را مشخص كرده بودند.

روز موعود، جسد حميددر حضور خانواده اش از معراج تابهشت زهرا تشييع و آماده دفن مي شود. مسئول رفاه  بر روي صورت جسد قرارمي گيرد تا پلاك شناسايي را از گردنش بازكند . خود حميد مي گويد: تمام بدنم يخ زده و خون زيادي از بدنم خارج شده و هيچ رمقي نداشتم بطوري كه حتي قادر به حركت دادن انگشتم هم نبودم. زمان به سرعت بر ضد من مي گذشت .داشتند زنده بگورم مي كردند. خدايا خودت كمكم كن.  تمام قواي ضعيفم را جمع كرده و درصورت مسئول رفاه كه آمده بود پلاك را از گردنم باز كندبه هزار زحمت يك  پلك زدم . اين پلك زدن به ظاهر ساده قواي زيادي ميخواست. خداوند كمكم كرد .مسئول رفاه ناگهان فرياد زد : يا ابوالفضل حميد زنده است.

آن روز غوغايي در مزار شهدا برپاشد. خانواده اي پس از كلي اندوه و غصه، اشگ شوق از چشمانشان سرازير شد. فورا حميد را به بيمارستان رسانده و تحت مداوا قراردادند.امروز احتمالا  دخترهايش بايد به خانه بخت رفته باشند. ديگر از او خبري ندارم.

اين موضوع مرا بر آن داشت تا به سراغ كتابهايي در اين زمينه رفته و نهايتا دست به نوشتن جزوه اي بزنم كه تا امروز بدون چاپ باقي مانده است. به تازگي تصميم گرفتم كم كم آن را در وبلاگم بنويسم و نظرات شمارا در موردش بدانم.

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 خواهران قریب!
خواهران دده بالای شیرازی!

۱-بیشتر ما آدمها خیلی دوست داریم خاطرات دیگران را بخوانیم. به  همین بلاگفاها دقت کنید. آنهایی که خاطرات روزانه می نویسند بیشترین بازدید کننده را دارند.ماهمه می گیم فضول نیستیم اما یه جورایی هستیم. همین علاقه به خاطره خوانی  دلیل خوبیه.

۲- چندی پیش داشتم خاطرات فریده دیبا رو می خوندم مجهولات زیادی را کشف کردم.یکی اینکه خانواده سلطنتی هم دل داشتند و ناشناس به سفر می رفتند و ناشناس میان مردم زندگی می کردند.

۳- در یکی از سفرهایی که به شیراز داشتند.نیمه های شب می رفتند توی میادین و بلوارها وبا مردم همنشین می شدند و با شادی هاشون شاد می شدند بدون اینکه شناخته شوند. در همین مراودات کوچه و بازاری با خواهران شاد و خوش صدای دده بالا آشنا می شوند. آنها شبها به بلوار می آمدند و آواز می خواندند. صدای بسیار گیرا و زیبایی داشتند. بطوری که به درخواست مادر ملکه به عنوان خدمتکار به کاخ دعوت می شوند. ابتدا تنها در مهمانی های خصوصی می خواندند اما بعد به درخواست  پدر افشین خان قطبی دایی فرح که رییس صدا و سیما بود پایشان به رادیو وتلوزیون باز می شود.

۴- نام این دو در صدا و سیما به هایده و مهستی تغییر کرد.

۵- هویدا از طرفداران پرو پا قرص هایده بود.بطوری که هر وقت خیلی و یا خیلی غمگین می شد از او دعوت می کرد تا برایش بخواند.

۶-  می گویندزمین های امام زاده طاهر کرج که هنرمندان و نویسندگان زیادی درآنجا دفن هستند  موقوفه هایده است اما اجازه ندادند جسدش را به آنجا منتقل کنند.والله عالم!

 روحشان شاد

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در شنبه نهم آبان 1388  |
 روزي كه هرگز تكرار نخواهد شد!
 

السلام عليك يا علي بن موسي الرضا

 

 

ميلاد هشتمين اختر ولايت بر همگان مبارك.

 اين روز 8/8/88/ولادت مام هشتم(ع) درروز جمعه هرگز تكرار نخواهد شد.هرچی

 

دلتون ميخواد ازش بگيريد. التماس دعا

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 خوراک حرمسرا!
 

   آورده اند که...

... سلطان محمود غزنوی دلقکی داشته طلخک نام که گاه بگاه وی و درباریان را با مسخرگیها و لودگی هایش بوجد می آورده و می خندانده.بعدها ناصرالدین شاه نیز شخصی را وارد دربار کرد که به او کریم شیره ای می گفتند.او نیز ارقه ای بوده برای خودش!

بگذریم. یک روز محمود غزنوی سر آشپز را خواسته دستورمی دهد تا دنبلان و نرینه های گوسفندهای ذبح شده را  به همان شکل پخته در ظرفی گذاشته ظهر برای طلخک ببرند تا ببیند چه عکس العملی از خود نشان می دهد.

ظهر فرامی رسد و نهار حاضر شده و طلخک با خونسردی تمام  به تناول مشغول  می شود.محمود که خودرا به ناآگاهی زده بود با تعجب می پرسد: طلخک چه می خوری؟!

طلخک  بی خیال  و در حال خوردن گفت: فدایت شوم ظاهرا سر آشپز امروز خوراک حرمسرای شما را اشتباهی برای من آورده !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 ببین چه گفته نپرس که گفته!
 

شخصی از مولانا عضدالدین پرسید:

چگونه است که  در زمان خلفا خیلی ها ادعای پیامبری و خدایی می کردند اما اکنون دیگر خبری از این ادعاها نیست؟

گفت: مردم این روزگاررا چندان ظلم و گرسنگی افتاده است که دیگر نه از خدایشان بیاد می آید و نه از پیامبر!

گفت یک روز با جحی حیزی         کز علی و عمر بگو چیزی

گفت اورا جحی که انده چاشت       در دلم حب و بغض کس نگذاشت

-حالا بگو ببینم این عالی جنابان که اسم بردی کی بودند؟

-ای بابا چه سوالهای ملانصرالدینی می پرسی ها؟ من چه میدونم.تازشم مگه نشنیدی که گفته اند ببینین چه گفته نپرس که گفته؟!قربونت برم  مهم رو ول کردی غیر مهم رو چسبیدی؟!

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در سه شنبه پنجم آبان 1388  |
 توکلت علی دلوک!
 

 

شكارچي ای كه در صحرا در پي صيد آهو بود تشنه شد . ازدور آهواني ديد كه در آبشخوري گرد آمده اند.روی بدان سوی کرد.چون به آبشخوررسيد آهوان رميدند و فرار كردند.  خوشحال شد كه دلو و ريسمان بهمراه دارد. اما تا دلو  به چاه انداخت  آب پايين و پايين تر رفت.مرد مستاصل شد. روي بر آسمان كرد و گفت: اي خدا آب براي آهوانت گذاشتي. به ما كه رسيد برداشتي؟!

ندايي آسماني شنيد كه:يا..... ان الظباء توكلت علينا فسقينا. وانت توكلت علي حبلك و دلوك.آهوان به ما توكل كردند ماهم سیرابشان کردیم اما تو به ريسمان و دلوخود توکل کردی !چه انتظار داری؟!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 امن یجیب!
 

 

 

در زمانهاي قديم مردي كه عازم حج بود كلاغي را ديد   كه با  گرده  ناني به غاري رفت.كنجكاو شد و به غار رفت. مردي ديد دست و پابسته. حال پرسيد. گفت: به عزم حج مي آمدم كه راهزنان اموالم  بيغما برده مرا دست و پاي بسته در اين غار رها

 

كردند. چند روز بدون طعام صبر كردم.فشار گرسنگي غلبه كرد دست به تضرع برداشته گفتم (يا من قال في كتابه: امن يجيب المظطر اذا دعاه ...؟!) و خداوندهماندم اين كلاغ را مامور روزي رساندن به من كرد.

 

|+| نوشته شده توسط قندک میرزا در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 
 
بالا