بازگشت از پارادایس
سيد محسن امين سعادت: ۱۵/۴/۷۴
1- زنده بگور
از صداي ضربه هايي ناموزون و هياهويي گنگ و نامفهوم به هوش مي آيم. گويا دست و پا بسته درون دخمه اي تاريك و نمور زنداني شده بودم. سعي مي كنم گذشته اي را كه پاك فراموش كرده ام به خاطر بياورم كه ناگهان جانوري چندش آور و پشمالو روي صورتم مي افتد. به نظر مي رسد يك هزار پا يا چيزي شبيه آن باشد.از برخورد پرزهاي زبر و خشنش با نوك بيني ام به عطسه مي افتم. مهمان ناخوانده، از شدت تكاني كه مي خورم به سويي پرت مي شود و مرا از شرخود خلاص مي كند.
صداها لحظه به لحظه واضح تر به گوش مي رسند. در اين هنگام سقف بالاي سرم سوراخ شده و كور سويي غبار آلود به درون دخمه سرك مي كشد. گويا افرادي با بيل و كلنگ در بالاي سرم در حال كند و كاو هستند. صدايي هراسان و لرزان بگوش مي رسد. اين صدا خيلي برايم آشناست . آري صداي پدرم است كه دارد دستور تخريب مي دهد:
" زود باشين. اول اون سنگ لحدرا بردارين. عجله كنين"
سنگ لحد؟ ! سنگ لحد؟! خدایا من كجا هستم؟! دخمه مثل اژدها دهان باز مي كند و نور خيره كننده خورشيد چشمهايم را بشدت آزار مي دهد.زماني كه متوجه مي شوم درون يك قبر ودر گورستان شهر زنده بگور شده ام ، از ترس بي هوش مي شوم.به هوش كه مي آيم، روي تخت بيمارستان هستم.مادر و پدرم و عده اي ديگر در كنار تخت ايستاده و ناباورانه به من چشم دوخته اند.
دكتر و پرستارهايي كه احساس مي كنم قبلا آنها را ديده و مي شناسم به تختم نزديك مي شوند.دكتر نبضم را گرفته و به علائم دستگاه بالاي تخت نگاه مي كند و مي گويد:" خدارا شكر خطر رفع شده وهمه چيز رو براه است." با شنيدن حرفهاي دكتر وديدن پرستارها وقايع گذشته را به ياد آوردم. دكتر همان كسي بود كه عجولانه جواز دفن مرا به دليل ايست قلبي صادركرده و به راحتي فاتحه ام را خوانده بود! به شوخي گفتم:" آقاي دكتر گرچه شما مرا به آن ديار روانه كرديد اما گويا آنها از ريخت من خوششان نيامد و فوری ديپورتم كردند.نكند آدرس را اشتباهي نوشته بوديد؟!"
دكتر كه منظور مرا خوب فهميده بود با شوخ طبعي ابروها را درهم كشيد و در حالي كه چشمكي به پدر و مادرم می زد گفت"نه جانم! آدرس من درست بوده اما از قديم گفته اند كه مال بد بيخ ريش صاحبش بسته است!" همه خندیدیم.سپس ادامه داد:" روزي كه ترا به اين بيمارستان آوردند، حدودا يك ساعت از مرگت گذشته بود. حتي چند بار از شوك برقي استفاده كردم كه بي نتيجه بود.تو به علت انفاركتوس شديد قلبي و دير رسيدن به بيمارستان مرده بودي. اين را پرستارهاهم شاهد بودند.من تمام سعي و تلاشم را كردم ولی نتیجه نداد و در نهایت مجبور به صدور جواز دفن شدم. مطمئنا هركس ديگر هم غير از من بود همين كاررا مي كرد. حالا اينكه پس از بيست و چهار ساعت با وجود انفاركتوس و ايست كامل قلبي كسي زنده شود براي من و حتي علم پزشكي امكان پذير نيست .من فقط مي توانم در يك جمله بگويم كه این یک معجزه است."*
چند روز بعد، ماجراي زنده بگور شدنم مثل توپ در شهر صدا كرد . همه می گفتند ما جرا چه بوده؟ بعله ماجرا از اين قراربودكه:(ادامه دارد)
-----------
پاورقی:
* براي پي بردن بيشتر به اين وضعيت اسفبار و رقت انگيز نظرتان را به گزارش مبسوطي كه در كتاب" انسان روح است نه جسد" اثر دكتر رئوف عبيد (ترجمه كاظمي) جلب مي كنم:
" دكتر كارينگتون در كتاب مرگ و آثار ظاهري آن مي گويد: در آمريكا روزانه حد اقل يك نفر بر اثر تشخيص اشتباه مرگ، زنده بگور مي شود. همچنين جمعيت خيريه لندن اعلام كرده كه توانسته در مدت 22 سال تعداد 217 نفر زنده بگور شده را از مرگ حتمي نجات دهد. و جمعيت خيريه هامبورگ توانسته در كمتر از 5 سال 107 نفر از زنده بگور شده ها را از مرگ نجات دهد. البته از تعداد واقعي زنده بگورها اطلاع دقيقي در دست نيست. زيرا اينها كساني بوده اند كه انجمن هاي خيريه از وضعشان آگاه شده و نجاتشان داده اند.
دكتر ولوم در اين باره مي گويد: ثابت شده كه مدت بيهوشي گاهي از چند ساعت، چند روز و حتي يك ماه هم تجاوز كرده است.
مجلات پزشكي انگلستان حالات زيادي از زنده بگور شدگاني بيان كرده اند كه در قبر زنده شده و بشدت وحشت كرده بوده اند. دونيه ديز رايلي دانشمند علم تشريح و كاردينال فرانسوي يكي از مشهور ترين آنها بوده است.
دكتر شبلي شمل معتقد است كه امكانات پزشكي هر قدر هم براي تعيين مرگ واقعي مجهز باشد باز پزشكان ناچارند به اين واقعيت اعتراف كنند كه علائمي كه در تشخيص مرگ به آنها استناد مي كنند ممكن است اشتباه باشد و تنها يك علامت دال بر قطعي بودن مرگ است و آن تغيير شكل دادن و متعفن شدن جسد است كه بايد به آن توجه شود. همچنين ايجاد محلي خاص براي مردگان موقت و قلبي توسط شهرداري كاملا ضروري به نظر مي رسد."
وقتي در كشورهاي پيشرفته جهان مثل آلمان فرانسه و آمريكا وضع بدين گونه باشد، ببينيد اوضاع در كشورهاي جهان سوم چگونه خواهد بود.واقعاهمين الان توي بعضي از قبرها چه می گذرد؟!كسي چه ميداند؟!فقط يك نبش قبر مي تواند به سئوال مبهم ما پاسخي صحيح بدهد.




|
+| نوشته شده توسط
قندک میرزا در سه شنبه دوازدهم آبان 1388
|